بیمه البرز نمایندگی ملاشاهی کد6595

زاهدان خیابان طالقانی جنب مخابرات روبرو امور مشترکین تلفن همراه

بیمه البرز نمایندگی ملاشاهی کد6595

زاهدان خیابان طالقانی جنب مخابرات روبرو امور مشترکین تلفن همراه

احمدی نژاد

احمدی‌نژاد: مردم باید بگویند برجام چگونه بوده است /ما کار خودمان را می‌کنیم
در لینک زیر :
http://www.khabaronline.ir/detail/524999

حدیث

Back
داستانهایی از خدا




امام على (علیه السلام) بسیار صدقه مى داد و به مستمندان کمک مالى مى کرد.
شخصى به آن حضرت عرض کرد: کم تصدق الا تمسک! چقدر زیاد صدقه مى دهى، آیا چیزى براى خود نگه نمى دارى؟
امام على (علیه السلام) در پاسخ فرمود: آرى به خدا سوگند، اگر بدانم که خداوند انجام یک واجب - و انجام یک وظیفه - را قبول مى کند، از زیاده روى در انفاق خوددارى مى کردم، ولى نمى دانم که آیا این کارهاى من مورد قبول خداوند هست یا نه؟ چون نمى دانم، آنقدر مى دهم تا بلکه یکى از آنها قبول گردد. به این ترتیب امام على (علیه السلام) با کمال تواضع، به قبولى اعمال توجه داشت، یعنى کیفیت را مورد توجه قرار مى داد نه زیادى و کمیت را، و از این رهگذر مى آموزیم که باید کارهایمان را با اخلاص و شرائط قبولى انجام دهیم تا در پیشگاه خدا قبول گردد.

داستان

Back داستانهایی از خدا وقتى حضرت زین العابدین (علیه السلام) بر عبدالملک وارد شد چشم ها در اثر گریه زیاد به گودى فرو رفته. در اثر بیدارى، رخسار مبارکش زرد شده. پیشانى از سجده زیاد ورم کرده. بدن مثل مشک خشکیده شده. از کثرت عبادت جورى شده که عبدالملک گریه اش گرفت. از تخت خلافت پائین آمد، آقا را در برگرفت و گفت: پسر پیغمبر! آخر این قدر عبادت، این قدر زحمت؟ بهشت مال شما است، شفاعت مال جد شما است. چرا خودتان را به زحمت مى اندازى؟ فرمود: به جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هم چنین گفتند، فرمود: آیا بنده سپاسگزار نباشم؟ بنده باید شکر کند. بعد فرمود: اگر از اول خلقت تا قیامت من عمر کنم و هر روز روزه بگیرم و این قدر سجده کنم که استخوان گردنم خورد شود، این قدر گریه کنم که مژگان چشمم ریخته شود، و خوراکم خاک و خاکستر باشد، همه اش شکر و ذکر خدا باشد. شکر یک دهم از یک دهم یک نعمت از نعمت هاى بى پایان خدا را نکرده ام. (همین نعمت چشمت، زبانت... را حساب کن تا برسى به نعمت نان گندم. این نعمتهاى خدا که بى شمار است.)

داستانی از خدا

Back
داستانهایی از خدا




وقتى حضرت زین العابدین (علیه السلام) بر عبدالملک وارد شد چشم ها در اثر گریه زیاد به گودى فرو رفته. در اثر بیدارى، رخسار مبارکش زرد شده. پیشانى از سجده زیاد ورم کرده. بدن مثل مشک خشکیده شده. از کثرت عبادت جورى شده که عبدالملک گریه اش گرفت. از تخت خلافت پائین آمد، آقا را در برگرفت و گفت: پسر پیغمبر! آخر این قدر عبادت، این قدر زحمت؟ بهشت مال شما است، شفاعت مال جد شما است. چرا خودتان را به زحمت مى اندازى؟ فرمود: به جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) هم چنین گفتند، فرمود: آیا بنده سپاسگزار نباشم؟ بنده باید شکر کند. بعد فرمود: اگر از اول خلقت تا قیامت من عمر کنم و هر روز روزه بگیرم و این قدر سجده کنم که استخوان گردنم خورد شود، این قدر گریه کنم که مژگان چشمم ریخته شود، و خوراکم خاک و خاکستر باشد، همه اش شکر و ذکر خدا باشد. شکر یک دهم از یک دهم یک نعمت از نعمت هاى بى پایان خدا را نکرده ام. (همین نعمت چشمت، زبانت... را حساب کن تا برسى به نعمت نان گندم. این نعمتهاى خدا که بى شمار است.)

حدیث

راستی است برای کسی که با آن به راستی رفتار کند سرای عافیت است برای کسی که از دگرگونیهای آن عبرت گیرد منزل بی نیازی است برای کسی که از آن برای آخرتش توشه برگیرد محل موعظه و اندرز است برای کسی که از آن نصیحت پذیرد مسجد و عبادتگاه دوستان خداست و نماز گاه فرشتگان الهی و فرودگاه نزول وحی خداوند و تجارتکده اولیاء خداوند است که در آن کسب رحمت میکنند و بهشت را برای خود در آن معامله میکنند .                                نهج البلاغه حکمت 131